السيد البروجردي (مترجم: اسماعيل تبار / حسينى / مهورى)
679
جامع أحاديث الشيعة (منابع فقه شيعه) (فارسى)
1112 - ( 27 ) ابراهيم بن محمد اشعرى از امام باقر عليه السلام روايت مىكند كه فرمود : « على عليه السلام با هشتصد هزار درهم بدهى ، شهيد شد و امام حسن مجتبى عليه السلام يكى از مزارعش را به پانصد هزار درهم و مزرعهء ديگرش را به سيصد هزار درهم فروخت و بدهى پدرش را با آن پرداخت كرد . به دليل آنكه چيزى از خمس به دست على عليه السلام نمىرسيد و حوادث و گرفتارىهاى زيادى براى وى پيش مىآمد . » 1113 - ( 28 ) ابو بصير روايت مىكند كه امام صادق عليه السلام فرمود : « گروهى از مردم مدينه گفتند : امام حسن عليه السلام مال و ثروت ندارد . وى به يكى از مردم مدينه پيام فرستاد و از وى هزار درهم قرض كرد . آنگاه آن را براى مامور جمعآورى زكات فرستاد و گفت : اين زكات اموال ماست . مردم با مشاهدهء اين وضع گفتند : امام حسن عليه السلام اين پول را از طرف خود نمىپردازد مگر اينكه مال داشته باشد . » 1114 - ( 29 ) عبدالله بن بكير با سند خود از امام باقر عليه السلام روايت مىكند كه فرمود : « امام حسين عليه السلام بدهكار ، شهيد شد و امام سجاد عليه السلام يكى از مزارعش را به سيصد هزار درهم فروخت تا بدهى امام حسين عليه السلام را بپردازد و به وعدههايش جامهء عمل بپوشاند . » 1115 - ( 30 ) عباس بن عيسى گويد : « يك بار امام سجاد عليه السلام از نظر مالى در تنگناى شديدى قرار گرفت . از اين رو نزد يكى از دوستدارانش رفت و به وى گفت : تا زمان گشايش ، ده هزار درهم به من وام بده . آن مرد گفت : نمىدهم . نه به اين دليل كه چنين پولى را در اختيار ندارم بلكه براى آن رهن مىخواهم . امام عليه السلام نخى از عبايش را كند و به وى گفت : اين گرو ! اين كار مورد پسند آن مرد قرار نگرفت ؛ از اين رو امام عليه السلام خشمگين شد و فرمود : من به وفادارى سزاوارترم يا حاجب بن زراره ؟ « 1 » آن مرد گفت : تو از حاجب به وفادارى سزاوارترى ! امام عليه السلام فرمود : پس چگونه حاجب كافر كمانى را - كه چوبى بيش نيست - براى صد نفر رهن مىگذارد و به آن وفا مىكند و من در برابر نخ عبايم وفا نكنم !
--> ( 1 ) . علامه مجلسى قدس سره از كتاب قاموس فيروزآبادى در مادهء « القوس » نقل مىكند : « قوم حاجب بن زراره بر اثر نفرين پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله گرفتار قحطى و خشكسالى شدند ؛ از اين رو حاجب نزد كسرى رفت و از وى خواست كه قوم او در گوشهاى از كشور وى زندگى كنند ، تا وضع آنان سامان يابد . كسرى گفت : شما اعراب آزمند و نيرنگباز هستيد . اگر به شما اجازه دهم ، شهرهاى ما را فاسد مىكنيد و به مردم حمله مىكنيد . حاجب گفت : من براى پادشاه ضمانت مىكنم كه چنين نكنند . كسرى گفت : چه تضمينى وجود دارد كه تو به قولت وفا كنى ؟ حاجب گفت : من كمان خود را رهن مىگذارم . اطرافيان كسرى از اين سخن خنديدند ولى كسرى پذيرفت . . . » مرآت العقول 19 / 48 - 49 .